کافی ست به خیابان بزنم
و به آغوش تو فکر کنم
تا مردم مرا نشان دهند
وبگویند
قطاری که از ریل بیرون افتاده
زیاد زنده نخواهد ماند
به ساعت نگاه می کنم
که سه چاقوی خونین را مدام در هوا میگرداند
همه چیز یک لحظه بود
آمدنت یک لحظه بود
رفتنت یک لحظه بود
این تنها منم که می توانم تو را از روی رفتنت بشناسم
همین کافی بود که تو را در مشتم نگه دارم
و دوست داشتنت را
و لحظه را
و رد پایت را از برف جمع کنم
و چون رازی سر به مهر در مشت های گره کرده ام نگه دارم
همه چیز از یک لحظه شروع می شود و
ادامه ی جهان را عوض می کند
انقلاب ها همینگونه آغاز می شوند
از راه افتادن مردی در خیابان
با مشتی گره کرده
===================
عنوان از بیدل
برچسب:
نویسنده: بنیامین امیری